شایسته ی یلدای زمستان نیست
بلندترین شب من
اولین شب دست درازی تقدیر بود
در قامت داماد
بر بدن لخت لرزان تو
قطب جنوب سیاره ای بی نهایت بزرگم
خورشید منظومه ام به غروب نشست
شب دراز من
از همان لحظه آغاز گشت
و تو چه میدانی چیست
سیاهی در پس سیاهی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
دوباره فروردین و نوروز و سال نو و تعطیلات و . . .
دوباره برنامه های مهیج و کلی فکرای بلند پروازانه.
طلوع خورشیدی نو
بر سرزمین یخ بسته ی عمر
آیا شود که خالی شویم
از گذشته های حبس در تن؟
طفلی شویم خندان و بازیگوش
بی گزش تلخ کامی ها
بر آفتاب گرم آسمان دهیم
نوید میزبانی نورها . . .
یا علی
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی